|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ میهن مهر دانلود اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
خاکستری باغچه ی سبز
به فرشته ای که بالهای خود را ودیعه گذاشت
نمی دانم از کجا باید بنویسم از سالهای دور که خود در میان خاطراتش گم شده ام و یا از همین نزدیکي وقتی تازه حس می کردم از میان عادتهام دارم آهسته بیرون را سرک می کشم؟ نمی دانم میان این همه سال چه گذشت که این همه خاطره آرام آمد و روی بالهای زمان پرکشید این روزها باید دوباره آب و جارو کنم آمدن دیگری را باید منتظر بمانم تا این همه فاصله که جلوی چشمهای من گم می شود و من نمی دانم تازگي ها در اين خلوت تازه جان گرفته چه مي گذرد كه مرا تا انتهاي آرزوهام مي كشد و انگار نفسهام بوي تازگي مي دهد و من پرواز را شايد دوباره بايد تجربه كنم حس زيبايي است ... اين حس انتظار آمدن تو ... انگار كه من دوباره از نو متولد مي شوم و اين تويي كه انگار گوشه اي از وجود مرا دوباره با آمدنت مي زاياني و من انگار جزيي از خاطراتم را درون احساس آمدنت جا گذاشته ام نمي دانم آن دورها چقدر نزديكي به من كه حتي گاه گاه نفسهات را روي گونه هام حس مي كنم و اشكهات كه تاب ندارم و من كه به دورترها مي روم و خود را در آغوش پدزي ديگر مي يابم و دستهاش كه به آسمان است و لبهايي كه ترنم اذان به گوشهام مي خواند و اين سالها چه زود مي گذرد و همان دستها كه بر خاك مي افتد و خون كه نمي دانم با كدامين نگاه به آسمان رفت و آخرين زمزمه اش نام كه بود؟ اما مي دانم كه همان روز تو را به من هديه دادند ... مثل همان شهريورهايي كه مي آيد و خاطره هايي كه كمرنگتر مي شود تو مي آيي ... شادمان نمي دانم يا نه؟ ميان دستهاي خدا بالهات را جا گذاشته اي .. ذره ذره به زمين نزديكتر مي شوي و اين صداي ترنم زمين است يا گريه آسمان كه يكي تو را مي خواهد و ديگري براي آمدنت دلتنگي مي كند و لالايي آرامش ميان آغوش خدا را برايت زمزمه مي كند؟ اين روزها نمي دانم تو هم دلتنگي يا نه؟ نمي دانم آن نگاه معصوم به كجاي آسمان خيره مانده و تو از ميان انگشتان كدام فرشته زل زده اي به چشمهاي خدا؟ تو مي خندي و مي دانم كه پاك ترين لحظه هاي خدا را برايت به عاريت گذاشته اند ... تو را دوست دارم آنچنان كه خدا هم حتي از ديدن چشمهات، گونه هاش خيس مي شود. ميان باز كردن مژه هات تا پر گرفتن روياهام فاصله اي نيست و تو اين همه روز كنار سينه آسمان جاي گرفته اي و لحظه ها كه ذره ذره آب مي شوند تا بيايي. من هنوز همان كودكم ... هنوز مانند تو و تو كه از من بزرگتري و باور دارم كه امده اي تا دورباره دست مرا بگيري و از اين خاك برخيزم و دستهام دوباره آسمان را حس كند. تو چشمهات رنگ آسمان است يا نه نمي دانم اما طرز نگاهت آتش مي زندم و فرياد آمدنت كه مرا به لرزه مي اندازد و من كه خجل مانده ام از اين همه صبري كه ميان آغوش فرشته اي ديگر تو را جا گذاشته ام. تو مي آيي و مادري كه ديگر ميان جانش تو جا نمانده اي و تو را به نفسهاش نزديك تر مي بيند تا به سينه آسماني اش و آن زمان كه از جاي بر مي خيزيد انگار به راستي بهشت در زير پاي شما پنهان مي شود و من كه تنها سرخوشم از نفحه اي كه از آمدن تو هديه ام مي دهند و همين مرا بس. تو زيبايي و مي دانم كه جز بالهاي كوچك و نازكت كه ميان دستهاي خدا جاي گذاشته اي تمام نفسهات بوي خدا مي دهد. بيا!! تو انگار آرام جان من باشي و من نمي دانم ميان اين امدن تو و رفتن غمهام چقدر فاصله است كه حتي ديگر گوشه اي نمي خواهم براي پنهان كردنشان. بيا!! كه اينجا دستهايي هست براي آغوش گرفتن تو كه اگر به پاكي دستهاي تو نيست ولي تمناي لمس انگشتهات را دارد. نمي دانم تا كجاي اين امدن را با تو همراهم...اما تو بيا كه به آمدنت محتاجم تو بيا .. من هميشه آمدانت را آرزو دارم تو بيا ..... كه اينجا هر روز دلتنگ آمدن تو مي مانم ... تو بيا عزيز دوست داشتني من .
|+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ساعت 13:30 |
آن سوی پنجره
غروب، کنار پنجره خاطراتم که می نشینم
چشمهای خیس توست که آن سوی خیابان، میان دستهات پنهان شده ای و من اینجا پشت این حصارها، می شکنم از نداشته هام صدای خنده هات گم می شود در آسمان و فرشته ها که آرام روی شانه هات خانه می کنند انگار تمام غصه هات میان دلم جا می گیرد و من، که ناچارم به سکوت و چشمهام که تو را می بیند - خسته و پریشان - افسوس؛ از این سرنوشتهای نانوشته دریغ از این کوچه های بی سرانجام دلتنگی و من ... که دست به دعا برداشته ام - برای چشمهات - باران که می بارد ... خالی می شوم از احساس و تو ... که هنوز با همان کفشهای نیمدار تنهاییهات خیس می شوی نمی دانم ... از این دور دستها صدای نفس های مرا می شنوی یا نه اما ... سوگند به دستهای مهربانت که اگر شبی کنار پلکهای خسته ام بنشینی لبخند خدا میان قلب شکسته ام پیداست اگر شبی بیایی .... همین نزدیک کنار سینه ام دور نیست ......... اگر تو بیایی |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 10:2 |
من هنوز چشم به راهم...هنوز
دست دراز می کنم ... به چیدن لبهات
و تو که سالهاست دورتر از حس کودکانه ام میان خروارها خاک ... چشمهایت را بسته ای برای همیشه و من هنوز غرق در همان لمس کودکانه نگاهت و اشکهام ... که می ریزد و مزار غبار گرفته ات را خیس می کند سالهاست کودکم ... غریب و تنها میان دو باریکه پلکهات ... که می آیی یا نه؟ بزرگ می شوم و پیر ... شاید فرسوده و بی سرانجام و در منتهای این کوچه پس کوچه ها من هنوز سالهاست که تنها مانده ام نمی فهمی مرا ... نیستی که بفهمی ... شاید هم نبودنت مرا بی سبب به کودکانه هام سرازیر می کند تو هنوز خوابی ... هنوز آرام و بی صدا تو ... هنوز میان خاطرات خاک گرفته ام تازه ای تو هنوز همانی که بودی ... هنوز میان بازوانت هنوز روی پاهات جایی برای لالایی هست تو هنوز نفهمیده ای ... که من قد کشیده ام انگار باورت می شود یا نه؟ اما شاید روزی بر مزار خاموش من نیز کودکی بیاید ... که مرا به عاشقانه هاش فرصت دهد شاید من هم روزی ... میان بازوانم خاطراتی باشد برای ناگفته های کودکی دیگر و من می ترسم از آن روز که در غبار کوچه های خاطر آدم ها، گم شده باشم و حتی جرعه ای آب، که سنگ مزارم را بشوید یا قطره ای اشک و شاید گدایی ... که میان گورستان ... برای تکه خرمایی خشک شده سینه ام را میان خاک لگدمال کند و من ...... می ترسم از آن روز که شاید دیر نیست و من هنوز کودکم اما برای ناگفته هات ... برای سالهایی که رفت و من سالهاست کودکم اما ... فرسوده و غریب و من هنوز ... کودکم اما باور می کنی یا نه؟ |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 13:17 |
اینجا آخر دنیاست
خدا مرده ...لای علف های هرز
و بوی گنداب گرفته تمام نفس هام که هی جذر و مد چشمهام - برای هیچ - دست میان انگشتهام می کشم این بار تو دروغ می گفتی از آخر می شمارمت میان پیچ در پیچ فکرهات به پوچی رسیده ام برای دو جفت عروسک که حتی باور ندارم تو باشی اینجا آخر دنیاست پیاده شو همسفر خدا همین جا مرده ... لای همین علف های هرز باور می کنی یا نه؟ مسافری دیگر نیست اشتباه آمده ای ... استخوانهات را با خود همراه بیار کنار همان علف های هرز کنار همان خدا پیاده شو اینجا آخر دنیاست |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 12:57 |
نمی دانی
قاصدک صدای چشمهات را دزدیده بود
و میان لبهای خشکیده من وقتی لبهات خاموش و آرام - مثل همان قاصدک ها - می نشست آن زمان... که نگاهم را آسمان با خود برد من انگار خوابیده بودم چه غریب و ناکام در تنگنای سینه ات، به دنبال اشکهام بودم اما چه دورم از تو ... از معنای دستهات و از ترنم سرخوش سبز نگاهت نمی دانم که سرانجام این خواستن های بی انتها کجاست نمی دانم و نمی خواهم که دشنام پلکهات پای خسته این دل را بخراشد و من ... غریبانه و مایوس هنوز بر چهره سپید این روزها ناخن می کشم ... شاید خراش انگشتهام تنها خاطره ای باشد برای پهنای خاطرات مهربانی ات و من که روزی از این کوچه ها دوباره خواهم گذشت رایحه بودنت را به یاد خواهم آورد درون سینه ای که مال توست و تو هنوز ...........نمی دانی |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 13:35 |
چشمهات
میان تاریک و روشن ذهن من
ستاره های چشمهات که سو سو می زند - انگار - برای نعش پلکهام و من که کم کم به زمین نزدیک تر می شوم و در پس این نگاه های هرزه تو مانده ای عریان از اشکهام که می خندی و من .... که هر روز به زمین نزدیک تر می شوم |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 9:44 |
آینه
آینه به دست می گیرم
آینه ... آینه ... میان این بی انتهای غم گرفته لابلای صورتکهای وحشی خون گرفته شاید... میان این آینه ها تکه ای از خود را می جویم و سر در گم از این تکرارهای تکراری من هوز تو را می جویم شاید تکه ای از خود ... شاید |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 9:33 |
تنهایی
تنهایی ام آنقدر شیرین است و مهربان
که میان لمس لبهاش، من لحظه ای از زندگی ام دوسست دارم گفتن ها چه ساده و آرام... تمام می شود - و در انتها - این منم که در آستانه زمان ایستاده ام در گذشته ای دور و مبهم ... که مه آلوده می نماید و نا مفهوم و غرق در اشتباهات مکرر گذشته نفس نفس می زنم ... برای فرار از این نادانی ها و این جهالت همیشگی ... همراه می آید و می آید تا کورسویی که دیگر هیچ کس نیست نمی دانم کاش آنقدر به زمین نزدیک بودم که صدای هق هق مردگان را می فهمیدم و من که بوی کافور می دهم و تعفن دوباره از زمین قی می شوم نمی دانم ... اما .. آیا این بار توانی هست برای زندگی یا دوباره همین گونه نا میمون و بی اقبال که سرنوشت تاریک من - انگار که همیشه - گوشه غبار گرفته اجاق خانه جا مانده بود برای اشتباهات تکراری همیشگی و لحظه ای درنگ ... برای نا خوشایندهای بیشتر که سهم من است از این روزگار نامهربان و در پایان این منم که هنوز قی می شوم از زمین |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 10:14 |
خاله بازی خدا
آنقدر از تجربه کردن خسته ام و دلمرده
که حتی دیگر فرصتی نیست برای عاشق شدن آنقدر نیشتر زده اند بر زخمهام که رمقی نمانده برای نالیدن آنقدر رنجیده ام و دل آزرده آنقدر سیاه و تاریک ... که تاب تقلای ماندن ندارم خدا مرا به سخره گرفته با این بازی کودکانه اش با این وسوسه های بی معنای ماندن و بودن با این عروسکهای خاک گرفته که من امروز یکی از آنهام و او ... که دست می برد به دیگری و این بار بازیگرانی تازه و آراسته و من ... میان این خیمه شب بازی وحشیانه تنها دستمایه خنده های خدا شده ام و او .. که شادمانه و پیروزمندانه قهقهه سر می دهد ... که آری من خدایم و دوباره دست به عروسکی دیگر و این تمام زندگی ماست میان خوشایندها و ناخوشایندهای تقدیر که خدایی برای خود ساخته ایم از بلندترین هایی که نمی شناسیم و قسم به خاک - که روزی در میانش آرام خواهم بود - خدا هم خاله بازی می کند با ما و امروز با عروسکی که من بودم |+| نوشته شده توسط حسین گندم کار در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 10:52 |
|